از دیدگاه شعرا, مولودی، مدایح و مراثی

اشعار کاروان اسرا – کاروان می رفت اما کودکی جا مانده بود

کاروان می رفت اما کودکی جا مانده بود
او در آغوش عطش در قلب صحرا مانده بود

گر نمی دانست آیین اسارت را ولی
ناز پرورد اسیران بود، اما مانده بود

هر چه بابا گفت آن شیرین زبان در طول راه
در جواب بی جوابی های بابا مانده بود

یک بیابان غربت و یک کودک بی سر پناه
بی عزیزانش -زبانم لال- تنها مانده بود

بر فراز نیزه ها منظومه ای را دیده بود
سِیر چشم مهر جویش سوی بالا مانده بود

خیزران و چهره گل نسبتی با هم نداشت
چرخ گردون نیز در حل معما مانده بود

سینه آم اتش گرفت از این مصیبت یا حسین
ز آن که دلبندی سه ساله روی شن ها مانده بود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *