حوادث، وقایع، هجرت

امام سجاد (ع) در واقعه کربلا

حضرت سجاد علیه السلام از زمان کودکی تحت تربیت و تأدیب پدرش قرار گرفته و در خاندان ولایت نشو و نما یافته بود و مهمترین حادثهای که در این دوره از زندگانی وی یعنی در دوران حیات پدرش برای او رخ داد همان واقعهی جانگداز کربلا و شهادت حسین علیه السلام و جوانان بنیهاشم و عدهای از یاران بود که امام چهارم نیز در آن دشت محنت بار حضور داشته ولی به علت بیماری از شرکت در جنگ ممنوع بود.
مشاهدهی آن فاجعهی پر دهشت چنان در روح لطیف و حساس وی اثر گذاشته بود که تا آخر عمر به یاد شهداء طف مخصوصا به مظلومیت پدرش اشک میریخت و هر موقع آب و غذایی برایش میآوردند، به یاد تشنگی و گرسنگی آنها میافتاد و گریه میکرد به طوری که اطرافیان را نیز متأثر و اندوهگین میساخت.
از حضرت صادق علیه السلام روایت شده است که در دنیا پنج نفر بسیار گریه کردهاند آدم و یعقوب و یوسف و فاطمه دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله و علی بن الحسین علیهمالسلام.
آدم برای بهشت آنقدر گریه کرد که جای اشک در صورتش نمایان بود!
و امام یعقوب از فراق یوسف آن قدر گریه کرد که چشمش را از دست داد
[صفحه ۶۶]
تا اینکه به او گفتند به خدا آن قدر یوسف را یاد میکنی که بالاخره آب میشوی یا هلاک میگردی!
و اما یوسف برای پدرش یعقوب گریست تا زندانیان از گریهی او ناراحت شدند و به او گفتند یا شب گریه کن و روز آرام باش و یا روز گریه کن و شب آرام بگیر و یوسف با آنها قرار گذاشت که در یکی از آن دو وقت گریه کند!
و اما حضرت زهرا علیهاالسلام بر رسول خدا صلی الله علیه و آله گریست تا اهل مدینه را از گریهی خود بیازرد و آنها گفتند که ما را از گریهی خود ناراحت ساختی (بدین جهت) فاطمه علیهاالسلام روزها از شهر بیرون میشد و به گورستان شهداء میرفت و تا میخواست گریه میکرد و برمیگشت!
و اما علی بن الحسین علیهماالسلام بر پدرش ۲۰ یا ۴۰ سال گریه کرد، طعامی پیشش نمیگذاشتند جز آن که گریان میشد تا اینکه آزاد کردهاش عرض کرد من به فدایت ای پسر پیغمبر میترسم که شما جزو هالکان محسوب شوید، فرمود من از غم و اندوه خود به خدا شکوه میکنم و چیزی میدانم که شما نمیدانید من قتلگاه اولاد فاطمه را به یاد نمیآورم جز اینکه گریه گلویم را میفشارد [۷۵].
باری پس از شهادت حضرت حسین علیه السلام در روز عاشورا بازماندگان آن حضرت من جمله امام چهارم را به اسارت گرفته؛ به کوفه بردند.
صاحب ناسخ التواریخ مینویسد که در کتاب نورالعین و بحارالانوار از مسلم گچکار نقل کردهاند که گفت در آن روز که اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله را وارد کوفه میکردند مرا به سرای ابن زیاد به گچکاری و پارهی تعمیرات دارالاماره درآوردند، در آن حال که به کار خویش اشتغال داشتم ناگاه در اطراف محلات کوفه بانگ هیاهوئی بزرگ بلند گشت از آن خادم که به کار ما نظارت میکرد پرسیدم
[صفحه ۶۷]
این صدا و غوغا چیست؟
گفت در این ساعت سر یک شخص خارجی را وارد میکنند. گفتم صاحب این سر چه نامی دارد؟
گفت حسین بن علی است، چون من این سخن شنیدم تأمل کردم تا آن خادم برفت آنگاه بر سر و صورت خود زدم و دست و پایم را شسته و عمامه بر سر گذاشته و لباس پوشیدم و از قصر بیرون شدم در حالتی که از شدت لطمه و گریه بر چشم خود بیمناک بودم که نیروی بینائیش برود و همچنان گریهکنان به کناسهی کوفه درآمدم و مردم کوفه را نظاره میکردم که لباسهای فاخر پوشیده و به آن سر مقدس چشم دوخته بودند و چیزی نگذشت که شترهای چند پدیدار شدند که پوشش نداشتند و خانوادهی امام حسین علیه السلام و شهداء بر آن شترها سوار بودند و امام زینالعابدین نیز با حالت قید و بند و ضعف و رنجوری بر شتری سوار بود و چون مشاهده کرد که مردم کوفه مشغول تماشای ورود آنان و سر پسر پیغمبر هستند سخت بگریست و آنگاه چنین فرمود:
یا امه السوء لا سقیا لربعکم
یا امه لم تراع جدنا فینا
لو اننا و رسول الله یجمعنا
یوم القیامه ما کنتم تقولونا
تسیرونا علی الاقتاب عاریه
کاننا لم نشید فیکم دینا
بنیامیه ما هذا الوقوف علی
تلک المصائب لا تلبون داعینا
تصفقون علینا کفکم فرحا
و انتم فی فجاج الارض تسبونا
ألیس جدی رسول الله ویلکم
اهدی البریه عن سبل المضلینا
یا وقعه الطف قد اورثتنی حزنا
والله یهتک استار المسیئینا [۷۶].
۱- ای امت بد، خداوند خانههایتان را سیراب نکند (از باران رحمت
[صفحه ۶۸]
الهی بیبهره باشید،) ای امتی که سفارش جد ما را دربارهی ما رعایت نکردید.
۲- روز قیامت اگر رسول خدا و ما را گرد آوردند در آن روز چه خواهید گفت؟
۳- ما را با شتران بیهودج و روپوش میگردانید مثل اینکه ما این دین را در میان شما محکم نکردیم.
۴- ای بنیامیه این همه اصرار بر این مصائب برای چیست که به دعوت ما پاسخ نمیدهید.
۵- برای ما با شادی دست میزنید در حالی که ما را از میان درهها و کوهها به حالت اسارت میبرید!
۶- وای بر شما آیا رسول خدا جد من نیست که مردم را از راههای ضلالت (به راه حق) هدایت نمود؟
۷- ای واقعهی کربلا برای ما اندوه و غم به جا گذاشتی و خداوند پردهی بدکاران (بنیامیه) را میدرد.
پس از سخنان امکلثوم و خطبهی مهیج حضرت زینب علیهاالسلام و ناله و گریه کردن مردم کوفه حضرت سجاد فرمود:
الحمد لله و الصلوه و السلام علی رسول الله ایها الناس من عرفنی فقد عرفنی و من لم یعرفنی اعرفه بنفسی، انا علی بن الحسین، انا ابن المذبوح بشط الفرات… الخ [۷۷].
پس از حمد و ستایش خدا و درود بر رسول او فرمود:
ای مردم هر کس که مرا میشناسد که هیچ و کسی که مرا نمیشناسد خود را به او معرفی میکنم. من پسر حسین بن علی علیهماالسلام هستم، من پسر آن کسم که در کنار فرات (با لب تشنه و مانند گوسفند) سرش را بریدند و اهل بیت او را اسیر
[صفحه ۶۹]
کردند و اموالش را به غارت بردند… تا اینکه فرمود پس شما با کدام چشمی به رسول خدا نگاه خواهید کرد موقعی که به شما گوید عترتم را کشتید و پردهی حرمت مرا پاره کردید و شما امت من نیستید؟ در این موقع صدای گریه از مردم بلند شد و بعضی میگفتند هلاک شدیم و حضرت این شعر را قرائت فرمود:
قتلتم علی الطهر حیدره الرضا
لقد کان خیرا من حسین بکربلا
فلا تفرحوا یا اهل کوفه بالذی
اصیب حسین کان ذلک اعظما
شما علی را که مظهر پاکی و رضا بود کشتید در صورتی که او از حسینی که در کربلا کشته شد بهتر بود.
ای اهل کوفه بدانچه به حسین رسید شادی نکنید که گناه شادی کردن بر کشته شدن حسین از خود کشته شدن حسین بزرگتر است.
سپس سرهای شهداء را با اسراء به مجلس ابن زیاد بردند و آن ملعون با ثنایای مبارک حسین علیه السلام مشغول شد و سخنانی گفت که خدا را خشمگین گردانید حضرت سجاد فرمود:
سوف نقف و تقفون و نسأل و تسألون فای جواب تردون و بخصام جدنا الی النار تقادون.
(زود باشد که در عرصهی سئوال و جواب، ما و شما بایستیم و پرسیده شویم پس در آن حال چه جوابی خواهید داد و به علت خصومت جد ما به آتش جهنم کشیده شوید).
ابن زیاد بدنهاد خاموش گردید و جوابی باز نگفت [۷۸].
سپس در مجلس ابن زیاد گفتگوهایی میان امام چهارم و ابن زیاد انجام گرفت و آن ملعون از امام علیه السلام پرسیدم اسم تو چیست؟
حضرت فرمود: علی بن الحسین، ابن زیاد گفت: به من گزارش دادند که
[صفحه ۷۰]
علی بن الحسین را خداوند در کربلا کشت!
امام فرمود: برادری داشتم که نام او هم علی بود و او را در کربلا لشگریان تو کشتند.
ابن زیاد گفت: بلکه خداوند او را کشت!
حضرت فرمود: الله یتوفی الانفس حین موتها.
خداوند جانها را موقع مرگشان میگیرد.
ابن زیاد که در این محاجه و گفتگو خود را محکوم و مغلوب میدید خشمگین شد و به قتل آن حضرت دستور داد! وقتی حضرت زینب علیهاالسلام چنین دید با حالت اضطراب دست به دامن امام زد و گفت تا من کشته نشوم نمیگذارم به او آسیبی برسد مجلسیان نیز ابن زیاد را از این عمل منصرف نمودند.
سید بن طاووس مینویسد موقعی که ابن زیاد دستور قتل حضرت سجاد را داد و زینب سلام الله علیها ناراحت گردید امام علیه السلام به عمهاش گفت، عمه خاموش باش تا من با او سخن گویم آنگاه (همچنان که در فصل شجاعت و شهامت اشاره گردید) به ابن زیاد فرمود:
أبالقتل تهددنی یابن زیاد؟ اما علمت ان القتل لنا عاده و کرامتنا الشهاده [۷۹].
و پس از این گفتگوها اسراء را از مجلس آن فاسق بیرون بردند و بعد از چند روز توقف در کوفه آنها را به دستور یزید به شام اعزام نمودند.
در شام نیز آن حضرت در مجلس یزید خطبهای خواند که شام را به لرزه درآورد و هر شنونده را نسبت به یزید بدبین و متنفر گردانید.
دانشمند لبنانی سید الاهل در این باره چنین مینویسد:
علی بر بالای منبر قرار گرفت و سکوت عجیبی فضا را فراگرفته و
[صفحه ۷۱]
هیچگونه صدائی به گوش نمیرسید، علی به سخن پرداخته و همچنان ادامه میداد، مردم به قدری شیفته و مجذوب بیانات او شدند که دیگر نمیخواستند قطع کند، در حسن بیان و صدق گفتار بیمانند بود و هرگز شبیه او تا آن وقت دیده نشده بود.
علی به خطبه ادامه داد تا آنجا که به اهل بیت خود افتخار و مباهات کرد و یک یک نام ایشان را بر زبان آورد و فضائل و خصایص آنها را در میان مردم بیان فرمود و همچنان به سخن ادامه داد تا اشک از دیدگان حضار جاری شد و هیجان و انقلابی در میان ایشان برپا گردید.
همین که یزید متوجه علی گردید و سر و صدای مردم را مشاهده کرد بیمناک و هراسان شد. به موذن دستور داد با گفتن اذان بیانات علی را قطع کند و از ادامهی سخن او جلوگیری نماید!
مؤذن با صدای بلند به گفتن اذان پرداخت و گفت: الله اکبر.
آنگاه علی بن الحسین در حالی که هنوز بر روی منبر قرار داشت فرمود: از خدا بزرگتر هیچ چیز وجود ندارد. مؤذن پس از اندکی تأمل ادامه داد و گفت اشهد ان لا اله الا الله.
علی دوباره لب به سخن گشود و گفت: دل و زبان و گوشت و خون من به خدای یگانه شهادت میدهد.
و چون موذن به شهادت رسول خدا پرداخت و گفت اشهد ان محمدا رسول الله. علی رو کرد به طرف یزید و گفت آیا این محمد جد من است یا جد تو، اگر میگوئی جد توست دروغ گفتهای و اگر میدانی که جد من است چرا عترت و اهل بیت او را به قتل رساندی؟
یزید از گفتن پاسخ خودداری کرد و سکوت اختیار نمود [۸۰].
چون نگارنده عین خطبههای حضرت سجاد علیه السلام را در کوفه و شام با
[صفحه ۷۲]
ترجمهی آنها و جریان احتجاج آن جناب را با ابن زیاد و یزید علیهما اللعنه به طور مشروح در کتاب حسین کیست؟ نقل کرده است لذا در اینجا از تکرار آن خودداری مینماید و طالبین میتوانند به کتاب مزبور مراجعه فرمایند.
[صفحه ۷۳]
برگرفته از کتاب حضرت سجاد علیه السلام نوشته: فضل الله کمپانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *