حوادث، وقایع، هجرت

امام سجاد همراه سایر اسیران در کاخ یزید

اشاره
«یزید» در قصر خود در محلی که بر «جیرون» [۱۵۶] مشرف بود، روی تخت نشسته بود و آنچنانکه در خبر «سهل» آمده است بر سر او تاجی بود که مزین به در و یاقوت بود و اطراف او را گروه زیادی از پیرمردان قریش احاطه کرده بودند.
در این وضعیت حاملان سر مقدس حضرت ابیعبدالله (ع) وارد بر او شده و با ارائه سر، گزارشی از عملکرد خود دادند و «یزید» با آنان برخوردی عجیب نمود [۱۵۷] و بعد کاروان اسیران کربلا بر او وارد شدند، اما چگونه؟ آنچنانکه در کتب تاریخی آمده بازماندگان نهضت حسینی را در حالی که دست مردها را که دوازده نفر بودند، به گردنشان بسته بودند و همهی اسیران نیز به وسیلهی زنجیر به یکدیگر بسته شده بودند، بر «یزید» وارد کردند و همه را در مقابل او نگاه داشتند. [۱۵۸].
در این هنگام بنابر نقل جناب شیخ مفید در ارشاد «مخفر بن ثعلبه» که مسولیت کاروان اسرا را از طرف «ابنزیاد» به عهده داشت، صدایش را بلند کرد و گفت: «این «مخفر بن ثعلبه» است که به خدمت امیرالمومنین آمده و گروهی از انسانهای فاجر و پست را برای او آورده است.» که حضرت علی بن الحسین (ع) جواب دادند: «آنچه را که مادر مخفر زاده است بدتر و پستتر است.» [۱۵۹].
(البته این جواب را «ابننما» از زبان «یزید» بازگو کرده است.) [۱۶۰].
به هر حال هنگامی که اسیران با آن وضعیت دردناک در مقابل «یزید» ایستادند امام چهارم (ع) در حالی که با یازده نفر دیگر به هم زنجیر شده بودند، به «یزید» فرمودند: «تو را به خدا سوگند میدهم اگر رسول خدا – صلی الله علیه و آله و سلم – ما را در این حالت ببیند، گمان داری با تو چه خواهد کرد؟» بعد هم دختر امام حسین
[صفحه ۱۰۱]
فریاد زد: «ای یزید! آیا دختران رسول خدا – صلی الله علیه و آله و سلم – باید این گونه به اسارت گرفته شوند؟»
اهل مجلس با شنیدن این جمله از دختر امام حسین (ع) به گریه افتادند به گونهای که صدای گریه ایشان شنیده میشد.
«یزید» چون وضعیت را به این صورت دید به ناچار دستور داد دستهای امام چهارم را باز کنند. و ریسمانها را بریده و غلها را بردارند. [۱۶۱].
باید توجه داشت این قطعه از تاریخ بنا بر روایتی که جناب «علی بن ابراهیم قمی» – رحمه الله علیه – از امام صادق (ع) نقل میکند، بدین صورت بوده است:
«چون سر مبارک حضرت سیدالشهداء (ع) را با حضرت علی بن الحسین (ع) و دختران امیرالمومنین (ع) بر «یزید» وارد کردند، علی بن الحسین (ع) را غل در گردن بود، «یزید» به او گفت: «ای علی بن الحسین حمد خدایی را که پدر تو را کشت». حضرت فرمود: «لعنت خدا بر کسی باد که پدر مرا کشت.»
«یزید» چون این جملهی کوبنده را شنید غضب کرده فرمان قتل آن حضرت را صادر کرد.
حضرت فرمود: «هر گاه بکشی مرا، پس دختران رسول خدا را چه کسی به منزلگاهشان برگرداند، در حالی که جز من محرمی ندارند.»
«یزید» گفت: «تو آنها را بر میگردانی.»
پس یزید سوهانی طلبید و شروع کرد به سوهان کردن «غل جامعه» که به گردن آن حضرت بود. پس از آن گفت: ای علی بن الحسین آیا میدانی چرا این کار را کردم؟
حضرت فرمود: «بلی، میخواستی که جز خودت دیگری را بر من منت و نیکی نباشد.»
«یزید» گفت: «به خدا قسم این بود آنچه اراده کرده بودم.»
بعد «یزید» این «آیه» را خواند که: «ما اصابکم من مصیبه فبما کسبت ایدیکم». [۱۶۲].
[صفحه ۱۰۲]
یعنی: «آنچه از مصیبت و گرفتاری که به شما میرسد به سبب کارهای خودتان میباشد.»
حضرت فرمود: «هرگز، چنین نیست که تو گمان کردهای، این آیه دربارهی ما نازل نشده است. بلکه آیه دیگری که دربارهی ما نازل شده این است: «ما اصاب من مصیبه فی الارض و لا فی انفسکم الا فی کتاب من قبل ان نبراها» [۱۶۳].
یعنی: «هیچ مصیبتی نه در زمین و نه در مورد خودتان به شما نمیرسد مگر اینکه قبل از اینکه آن را ایجاد کنیم در کتابی نوشته شده ثبت گردیده است.»
بعد حضرت فرمود: مائیم کسانی که چنین هستند. و بر آنچه بر ما فوت شده تاسف نمیخوریم و به آنچه به ما داده شده فرهمند و خوشحال نمیشویم.» [۱۶۴].
البته «شیخ مفید» در ارشاد فرموده: «یزید» به امام سجاد (ع) گفت: ای پسر حسین پدرت رابطهی خویشاوندی را نادیده گرفت و مقام و منزلت مرا در نیافت!! و با سلطنت من در آویخت و خدا آن گونه که دیدی با او رفتار کرد.
دراینجا علی بن الحسین (ع) این آیه قرآن را تلاوت کردند که: «ما اصاب من مصیبه …» و یزید به فرزند خود «خالد» گفت: پاسخ او را بده. خالد نتوانست، «یزید» به او گفت: بگو، «ما اصابکم من مصیبه فبما کسبت ایدیکم و یعفو عن کثیر» [۱۶۵].
جناب «ابن شهر آشوب» در مناقب میفرماید: پس از آن علی بن الحسین (ع) فرمود؛ ای پسر «معاویه» و «هند» و «صخر»! نبوت و پیشوایی همیشه در اختیار پدران و نیاکان من بوده پیش از آن که تو زاده شوی، براستی که در جنگ «بدر» و «احد» و «احزاب» پرچم رسول خدا – صلی الله علیه و آله و سلم -، در دست جدم علی بن ابیطالب (ع) و پرچم کافران در دست پدر و جد تو بود.
بعد حضرت این شعر را خواند که:
ماذا تقولون اذ قال النبی
ماذا فعلتم و انتم آخر الاممم
بعترتی و باهلی بعد مفتقدی
منهم اساری و منهم صرخوا بدم
[صفحه ۱۰۳]
یعنی: «چه پاسخ میدهید به هنگامی که پیامبر، شما را گوید: در حالی که شما آخرین امت هستید.
به عترت و خاندانم بعد از فقدان من چگونه برخورد کردید؟ آنها برخی هم اینک اسیر و بعضی هم آغشته به خون شدند.»
و امام چهارم (ع) در ادامه فرمودند: ای «یزید» وای بر تو! اگر میدانستی چه عمل زشتی را مرتکب شدی و با پدرم و عموهایم چه کردی، مسلما به کوهها میگریختی!! و بر روی خاکستر مینشستی! و فریاد به واویلا بلند میکردی! که سر پدرم حسین فرزند فاطمه و علی را بر سر دروازه شهر آویختهای! و ما امانت رسول خدا در میان شما هستیم، تو را به خواری و پشیمانی فردا بشارت میدهم! و پشیمانی فردا زمانی است که مردم در روز قیامت گرد آیند.» [۱۶۶].
باید توجه داشت در کاخ «یزید» در مدت حضور اسیران مظلوم کربلا در آنجا، اتفاقات بیشماری رخ داده که به شکل مبسوط در تاریخ درج شده است: «مسالهی آوردن سر مبارک سیدالشهداء (ع) و گذاشتن در مقابل یزید و خواندن اشعاری توسط یزید که بوی کفر میداد» و «اهانتهای مکرر به آن سر مبارک»، «خطبه بلیغ و انقلابی حضرت زینب – سلام الله علیها -که چهره کریه «یزید» را برای عالمیان برملا کرد و در واقع دادخواستی بود علیه او»، «داستان تنبه سفیر روم و صحبتهای او که منجر به شهادتش گردید»، و مسائل دیگر. [۱۶۷].
اما در نهایت آنچه مربوط به حضرت سیدالساجدین، زین العابدین (ع) است اینکه بر اساس نقل مرحوم «علامه مجلسی» در کتاب الاحمر آمده است: «یزید» به حضرت «زینب» گفت: سخن بگو!! حضرت فرمود: سخنگوی ما امام سجاد (ع) است. بعد حضرت سجاد (ع) این اشعار را خواند.
لا تطمعوا ان تهینونا فنکرمک
و ان نکف الاذی عنکم و توذونا
و الله تعلم انا لا نحبکم
و لا نلومکم ان لا تحبونا
– این توقع را نداشته باشید که شما به ما اهانت کنید و ما شما را گرامی بداریم! و
[صفحه ۱۰۴]
ما را آزار نمودن شما خودداری کنیم ولی شما در آزار ما بکوشید.
– سوگند به خدا، تو میدانی که ما شما را دوست نمیداریم و شما را بدین خاطر که ما را دوست نمیدارید، ملامت نمیکنیم.
«یزید» گفت: «راست گفتی این غلام. ولی پدر و جد تو خواستند امیر باشند و خدای را سپاس که آنان را کشت و خونشان را ریخت.»
حضرت سجاد (ع) فرمود: «پیوسته نبوت و امارت برای پدران و اجداد من بوده است قبل از اینکه تو هنوز زاده شوی.» [۱۶۸].
لازم به ذکر است بر اساس اسناد متعددی که در کتب تاریخی آمده چندین بار «یزید» تصمیم به قتل حضرت سجاد (ع) میگیرد که هر دفعه خداوند خطر را از سر حضرت دفع میکند. از جملهی این تصمیمات اسکان حضرت در زندانی مخروبه است که هر لحظه انتظار فرود آمدن سقف آن میرفته است. که تحت عنوان محل اقامت حضرت سجاد (ع) در «شام» داستان آن بیان خواهد گردید.
رگرفته از کتاب اسوه کامل زندگی نامه امام سجاد (ع) نوشته آقای محمد محسن دعایی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *