معجزات و کرامات

امام سجاد و طی الارض به شام

«ابنشهاب زهری» میگوید: من حضرت علی بن الحسین (ع) را در روزی که او را ماموران «عبدالملک بن مروان» از «مدینه» به «شام» میبردند زیارت کردم. او دستور داده بود که حضرت را با آهن ببندند و نگاهبانانی را با تجهیزات کامل بر او گماشته بود. من از آنها اذن گرفته تا به حضرت سلام کرده و با او
[صفحه ۴۳۵]
وداع کنم. چونکه اذن دادند بر حضرت وارد شدم. دیدم قیدها در دو پای او و غل و زنجیر در دو دستش میباشد، با مشاهده این منظره به گریه افتادم و عرض کردم: «دوست داشتم من به جای شما بودم و شما سالم بودید!!» حضرت فرمود: «ای زهری گمان میکنی با آنچه تو میبینی که بر دست و گردن من است، اینها مرا ناراحت میکند؟!! اگر بخواهم هیچکدام از اینها نخواهد بود!! سر اینکه اینها را تحمل میکنم این است که به تو و امثال تو خبر آن برسد و من میخواهم اینها من را به یاد عذاب پروردگار بیندازد!!»
سپس حضرت براحتی دستش را از زنجیرها و پاهایش را از قید و بندها بیرون آورد و فرمود: «ای زهری!! با اینها از دو منزل از «مدینه» بیشتر عبور نخواهم کرد. (یعنی فقط تا دو منزل با آنها هستم و از آن به بعد دیگر با آنها نخواهم بود.)
زهری میگوید: «ما جز چهار شب در «مدینه» درنگ نکردیم که افراد موظف بر نگهبانی حضرت به «مدینه» برگشته و به دنبال حضرت میگشتند ولی او را نیافتند من هم یکی از کسانی بودم که از او راجع به حضرت پرسوجو نمودند.
بعضی از آن ماموران به من گفت: ما او را در جلوی خود میدیدیم و هم پشت سر او مراقب او بودیم و او پیاده شد و همه ما در اطراف او بودیم و به خواب نمیرفتیم و مرتب او را رصد کرده و مواظبت مینمودیم ولی چون صبح شد دیگر او را در محل خود ندیده و فقط آهنها و زنجیرهای او به جای مانده بود.»
من بعد از این جریان به نزد «عبدالملک» رفتم و او در مورد حضرت علی بن الحسین -(ع)- از من پرسید و من آنچه میدانستم گفتم. او گفت: همان روزی که محافظین او را از دست دادند، حضرت نزد من آمد و بر من داخل شد و گفت: «من و تو چیستیم؟!!» (من کیستم و تو کیستی؟ تو با من چکار داری؟) من گفتم: «نزد من درنگ کن و در اینجا اقامت نما.» او گفت: «این را دوست ندارم». سپس خارج شد پس سوگند به خداوند در آن حال همه لباسم از خوف او پر شده بود!!
«زهری» میگوید: «من گفتم: علی بن الحسین -(ع)- آنچنانکه تو گمان میکنی نیست. او به خودش مشغول است!!»
«عبدالملک» گفت: «شغل و کار مانند او بسیار نیکو است، پس چه خوب
[صفحه ۴۳۶]
است آنچه او بدان مشغول است!!» [۶۴۵].
از این داستان علاوه بر اعجاز و کرامت حضرت در گشودن غل و زنجیرهای گران از دست و پای خود، علم غیب حضرت، قدرت بر «طی الارض» و ایجاد خوف در دل یک سلطان جائر و همچنین عزت و قدرت در برخورد با زمامداران جبار توسط حضرت استفاده میشود.
کرامتی بزرگ در قضاء دین یکی از شیعیان و بهبود حال او
«زهری» میگوید: من نزد علی بن الحسین -(ع)- بودم که یکی از اصحابش به حضورش آمد. حضرت با مشاهده او فرمود: «خبر تو چیست ای مرد؟» (ما خبرک ایها الرجل؟)
آن مرد گفت: «ای پسر رسول خدا خبر من این است که من در حالی صبح کردهام که چهارصد دینار مقروض هستم و نمیتوانم آن را ادا کنم و دارای خانواده سنگینی هستم که قدرت تامین آنها را ندارم.»
با شنیدن این خبر حضرت علی بن الحسین -(ع)- شروع کرد به گریستن، گریستنی شدید. من به ایشان عرض کردم: «یابن رسول الله چرا گریه میکنید؟» فرمود: «آیا مگر نه این است که گریه برای مصیبتها و ناراحتیهای بزرگ آماده شده است؟»
افراد حاضر گفتند: «آری این چنین است یابن رسول الله!!»
او فرمود: «پس کدام ناراحتی و مصیبت از این بزرگتر است که فرد مومن آزادی ببیند که برادر مومنش کمبودی دارد ولی او قدرت برطرف کردن آن را نداشته باشد!! و او را در نداری و فقر مشاهده کند ولی نتواند فقر او را برطرف سازد!!» بعد همه حاضرین متفرق شدند.
یکی از مخالفین که مرتب به حضرت علی بن الحسین -(ع)- طعنه میزد و ناسزا میگفت، با مشاهده این برخورد امام با یکی از اصحاب خود گفت: «تعجب است از این آقایان!! یک بار ادعا میکنند که آسمان و زمین و همه چیز به آنها داده شده است و خداوند هیچ یک از آرزوها و حوائجشان را رد نمیکند و بار
[صفحه ۴۳۷]
دیگر از اینکه حال یکی از خواص اصحابشان را اصلاح کنند، اعراف به عجز میکنند.»
این حرف به همان مردی که صاحب قصه موجود است رسید. بلافاصله به حضور حضرت علی بن الحسین -(ع)- آمد و عرض کرد: «یابن رسول الله از فلان آقا چنین و چنان به من رسیده است و ای بر من سنگینتر است از محنت و ناراحتی خودم.»
حضرت علی بن الحسین -(ع)- با شنیدن این سخن او فرودند: «خداوند متعال برای فرج تو اذن داد!! ای فلانه (اسم یکی از کنیزهای خود را بردند) آنچه برای سحری و افطار من است بیاور!!» او دو قرص نان را با خود آورد حضرت به مرد فرمود: «این دو را بگیر که نزد ما غیر از آنها چیز دیگری نیست. هر آینه به تحقیق خداوند به وسیله همین دو، مشکل تو را حل خواهد کرد و خیر وسیعی از آن دو به تو خواهد رسید.»
مرد آن دو را گرفت و به بازار وارد شد در حالی که هیچ نمیدانست واقعا با آن دو قرص نان چه کند. از سوی دیگر در سنگینی قرض خود تفکر میکرد و بدی حال خانوادهاش، و شیطان هم او را وسوسه میکرد که واقعا چه رابطهای بین این دو و نیاز تو وجود دارد؟!!
همچنانکه آن مرد در حال راه رفتن بود به ماهی فروشی برخورد که یک ماهی از ماهیهای او نزد او باقی مانده بود. به او گفت: «این ماهی تو نزد تو باقی مانده و یکی از این دو قرص نان هم نزد من زیاد آمده است!! آیا حاضری تو ماهی اضافی و به جا مانده خود را به من بدهی و یک قرص از نان اضافی مرا بگیری؟!!» او گفت: «آری» و لذا ماهی را به او داد و یک قرص نان را گرفت.
باز آن مرد به راه افتاد و به مردی برخورد که با او کمی نمک بود که کسی به آن رغبتی نداشت.
به او گفت: «آیا حاضری این نمک را که کسی به آن رغبتی ندارد با یک قرص نان من که آن هم مورد رغبت کسی نیست معاوضه کنی؟!!» گفت: «آری» و این کار را کرد.
آن مرد ماهی و نمک را آورده و گفت: این را با این اصلاح میکنم. (یعنی ماهی را پخته و به آن نمک میزنم و تناول میکنم.) اما همینکه شکم ماهی را پاره
[صفحه ۴۳۸]
کرد و لولو بسیار فاخر در درون آن یافته خدای را شکر نمود و در همان حال که غرق خوشحالی حاصل از یافتن آن دو لولو بود، درب منزلش به صدا در آمد. او بیرون آمده تا ببیند که پشت درب چه کسی است؟ ناگهان دید صاحب ماهی و صاحب نمک هستند که با هم آمده و هر کدامشان میگویند: «ای بنده خدا ما تلاش کردیم خودمان یا یکی از خانوادهمان این قرص نان را بخوریم ولی دندانمان در آن کارگر نیفتاد و جز این گمان نداریم که تو در بد حالی و دست تنگی به نهایت رسیدی و بر مشقت و شدت عادت کردهای!!! حال ما این نان را به تو باز میگردانیم و آنچه را از ما گرفتهای بر تو حلال میکنیم.» او هم آن دو قرص نان را از آن دو گرفت و همینکه بعد از رفتن آن دو در منزل مستقر شد درب منزلش به صدا در آمد و او کسی جز فرستاده حضرت علی بن الحسین -(ع)- نبود. آن شخص به منزل وارد شده و گفت: حضرت به تو میفرماید: «خداوند خرج تو را فرا رسانید. حال طعام ما را به ما برگردان که آن را جز ما نمیخورد!!»
آن مرد دو لولو را فروخت و مال بسیار فراوان و بزرگی به دست آورد که هم قرضش را با آن ادا کرد و حالش هم بعد از آن بسیار خوب شد!!!
بعضی از مخالفین با مشاهده خوب شدن وضع این شیعه، گفتند: «چقدر این تفاوت شدید است. در حالی که علی بن الحسین نمیتوانست نیاز او را بر آورد این چنین او را با این ثروت بزرگ بینیاز کرده است. این چگونه ممکن است؟!! و چگونه کسی که بر این ثروت بزرگ قدرت دارد از برطرف کردن نیاز یک شیعه عاجز است؟!!»
حضرت علی بن الحسین -(ع)- هم فرمودند: آری قریش هم به پیامبر – صلی الله علیه و آله – چنین گفتند: «چگونه از «مکه» به «بیت المقدس» میرود و در آنجا آثار انبیاء را مشاهده میکند و باز در یک شب از آنجا برمیگردد، همان کسی که نمیتواند از «مکه» به «مدینه» برود مگر در خلال دوازده روز؟!!» و این در هنگامی بود که حضرت از «مکه» هجرت کرده بود.
سپس حضرت علی بن الحسین -(ع)- فرمودند: «سوگند به خداوند که اینان امر الله و امر اولیاء او را با او نمیدانند و جاهلند. هر آینه به مراتب بلند، جز با تسلیم در مقابل خداوند – جل ثنائه – و با ترک نمودن پیشنهاد به او و رضای به آنچه او با آن، انسان را تدبیر میکند، نمیتوان نائل شد. اولیاء خداوند به ناگواریها و
[صفحه ۴۳۹]
سختیها صبر کردند، صبری که هیچ کس دیگر در آن با آنها مساوی نیست، در نتیجه خداوند هم آنها را چنین پاداش داد به اینکه نجاح و پیروزی و به مقصد رسیدن را در زمینهی همهی خواستههایشان به ایشان واجب کرد و لکن آنها با وجود این جز آنچه او برای آنها اراده کند، از او درخواست نمیکنند.» [۶۴۶].
رگرفته از کتاب اسوه کامل زندگی نامه امام سجاد (ع) نوشته آقای محمد محسن دعایی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *