آثار

حدیث صحیفه کامله سجادیه

در مقدمه کتاب شریف «صحیفه کاملهی سجادیه» پس از ذکر سلسلهی سند روایتی که به وسیله آن این کتاب شریف روایت شده است، چنین آمده است: «متوکل بن هارون» میگوید: من با «یحیی بن زید بن علی» (ع) در حالی که به سوی خراسان رهسپار بود، پس از کشته شدن پدرش، برخورد و ملاقات کردم و بر او سلام نمودم.
[صفحه ۲۴۸]
«یحیی» پرسید: «از کجا میآیی؟» گفتم: «از حج مراجعت میکنم.»
او درباره کسان و اقوام و پسر عموهای خود که در «مدینه» بودند از من پرسید: بالاخص از احوال جعفر بن محمد (ع) سوال را به مبالغه رسانید (سوالات زیاد کرد) و من خبر آنها را و خبر او را به وی دادم و مراتب حزن و اندوهشان را بر قتل پدرش: جناب «زید بن علی» (ع) بیان کردم.
یحیی به من گفت: عموی من: محمد بن علی (ع) (امام باقر (ع)) پدرم را به ترک خروج و قیام امر میفرمود و او را مطلع نمود که اگر علیه «بنی امیه» خروج کند و از «مدینه» بیرون رود، عاقبت کار او به کجا خواهد کشید. حال تو آیا با پسر عموی من جعفر بن محمد (ع) (امام صادق) ملاقات نمودی؟
گفتم: «آری!» گفت: «آیا از او درباره من سخنی شنیدی؟» گفتم: «آری!»
گفت: «چگونه مرا یاد میکرد؟ به من خبر ده!»
گفتم: «فدایت شوم! من دوست ندارم با تو روبرو شوم با بیان آنچه از او شنیدهام» (و بدین وسیله خاطر تو را پریشان سازم.)
یحیی گفت: «آیا تو مرا از مرگ میترسانی؟! آنچه را که از او شنیدهای بیاور!!»
من گفتم: «از او شنیدم که میفرمود: هر آینه تو نیز کشته میشوی و به دار آویخته میشوی، همان طور که پدرت کشته شد و به دار آویخته گشت.!!»
در این حال رنگ چهره «یحیی» تغییر کرد و گفت: «یمحو الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب» [۴۱۱] یعنی: «آنچه را خداوند بخواهد از میان میبرد، و آنچه را که خداوند بخواهد برقرار میکند و علم «ام الکتاب» که تغییر ناپذیر است در نزد اوست.»
ای متوکل!! بدرستی که خداوند عزوجل این امر ولایت را به ما تائید نمود، و از برای ما هم «علم» را قرار داد و هم «شمشیر» را، و هر دو تای آنها را برای ما جمع کرد. و پسرعموهای ما فقط به «علم» اختصاص یافتند.
من گفتم: «فدایت گردم! من چنین میدانم و میانگارم که «تودهی مردم به پسرعمویت جعفر -(ع)- میلشان بیشتر است از میلی که به تو و به پدرت دارند!»
یحیی گفت: «این بدان سبب است که عمویم محمد بن علی و فرزندش جعفر علیهماالسلام مردم را به حیات و زندگی فرامیخوانند و ما مردم را به مرگ فرا
[صفحه ۲۴۹]
میخوانیم.!»
من گفتم: «یابن رسول الله! آیا ایشان داناترند و یا شما داناتر هستید؟!»
«یحیی» مدتی سر به زیر افکنده و سپس سر خود را بلند کرده و گفت: «همگی ما دارای علم میباشیم، مگر آنکه ایشان میدانند تمام چیزهایی را که ما میدانیم و لیکن ما نمیدانیم تمام آنچه را که ایشان میدانند.» پس از این «یحیی» به من گفت: «آیا تو از گفتهها و کلمات پسرعموی من چیزی نوشتهای؟!»
گفتم: «آری!» گفت: «آنها را به من نشان بده!»
من از برای او بیرون آوردم مسائل گوناگونی را از علم و بیرون آوردم برای او دعایی را که ابوعبدالله -(ع)- بر من املاء نموده بود، و به من خبر داده بود که: پدرش محمد بن علی علیهماالسلام آن دعا را بر او املاء نموده بود و خبر داده بود که آن دعا از دعاهای پدرش علی بن الحسین -علیهماالسلام- است از دعای «صحیفه کامله».
«یحیی» نظری در آن دعا کرد تا آنکه تا پایانش را قرائت نمود و به من گفت: «آیا به من اجازه میدهی از آن نسخهای بردارم؟»
گفتم: «یابن رسول الله! آیا از من اجازه میخواهی در مورد چیزی که از شما و از جانب شما به ما رسیده است؟!!»
«یحیی» گفت: «هان، اینک من برای تو بیرون میآورم صحیفهای را از دعای کامل از آنچه را که پدرم از پدرش حفظ نموده است، و حقا پدرم سفارش مینمود به صیانت و حفاظت آن که مبادا به دست غیر اهل برسد.»
«عمیر» میگوید: پدرم (متوکل بن هارون) گفت: «من برخاستم و سر و صورت او را بوسیدم و به وی عرض کردم: «سوگند به خداوند ای پسر رسول خدا! من محبت شما و اطاعت از شما را «دین» خود برای خود قرار دادهام! و حقا امیدمندم که همین ولاء و طاعت، مرا در زندگانیام و در مردنم سعادتمند گرداند!!»
پس صحیفهای را که من به او داده بودم انداخت به سوی غلامی که با وی بود و گفت: «این دعا را با خط روشن و آشکار و زیبایی بنویس! و به من عرضه بدار! امید است من آن را از بر کنم. چرا که من آن را از جعفر – حفظه الله – طلب میکردم و او از من دریغ مینمود.»
«متوکل» میگوید: «من در این حال بر کردهی خود پشیمان گشتم و نمیدانستم
[صفحه ۲۵۰]
چکار باید بکنم؟ و ابوعبدالله -(ع)- هم چنین نبود که قبلا به من بفهماند که من نباید آن را به احدی بدهم.»
سپس «یحیی» صندوقچهای را طلبید، و چون به نزدش آوردند، از میان آن صحیفهی قفل و مهر شدهای را بیرون آورده و نظری به مهر آن نمود و آن را بوسید، و گریه کرد و پس از آن مهرش را شکست و قفل آن را گشود و سپس «صحیفه» را باز کرد و به روی چشمش گذاشت و به چهرهاش مالیده و گفت: «سوگند به خداوند، ای «متوکل»! اگر تو گفته پسر عمم را به من نمیگفتی که: «من کشته میشوم و به دار آویخته میگردم»، تحقیقا من این «صحیفه» را به تو نمیدادم، و در حفظ آن ساعی بوده و از دادن به غیر بخل میورزیدم. و لیکن من تحقیقا میدانم که: «گفتار او حق است که از پدرانش اخذ کرده است و تحقیقا صحت آن به وقوع خواهد پیوست. بنابراین نگران آن شدم که مثل چنین علمی به چنگ «بنی امیه» افتد و آنان آن را کتمان کنند، و در خزانههایشان برای خود ذخیره نمایند. بنابراین تو این «صحیفه» را بگیر و مرا از نگرانی فارغ ساز، و در مورد آن در انتظار باقی بمان! پس در آن هنگامی که خداوند میان من و آن جماعت آنچه را که بخواهد حکم کند، حکم فرمود، این «صحیفه» امانتی است و از من نزد تو، تا اینکه آن را برسانی به سوی دو پسر عمویم: محمد و ابراهیم دو پسران عبدالله بن الحسن بن الحسن بن علی علیهماالسلام زیرا که آن دو جانشینان من هستند در امر امامت پس از من.»
«متوکل» میگوید: من «صحیفه» را از وی اخذ نمودم، و چون «یحیی بن زید» کشته شد، به سوی «مدینه» رهسپار شدم، و ابوعبدالله امام صادق -(ع) – را دیدار کردم، و از حدیث و داستان «یحیی» برای او گفتم.» حضرت گریست و اندوهش بر فقدان «یحیی» به شدت رسید، و گفت: «خداوند رحمتش را بر پسرعموی من نازل کند، و وی را به پدرانش و اجدادش ملحق فرماید!!
و سوگند به خداوند ای «متوکل»! مرا از دادن دعا به او دریغ نیامد، مگر از همان جهتی که او بر صحیفهی پدرش ترسید و کجاست آن «صحیفه»؟ گفتم: «این است آن «صحیفه». حضرت آن را گشود و گفت: «سوگند به خداوند این خط عمویم «زید» و دعای جدم علی بن الحسین -علیهماالسلام – است.» پس از آن گفت به پسرش، برخیز ای «اسماعیل» و بیاور آن دعایی را که من تو را به حفظ و صیانتش امر کردم!!
«اسماعیل» برخاست و صحیفهای را بیرون آورد که گویا بعینه همان
[صفحه ۲۵۱]
صحیفهای بود که «یحیی بن زید» به من داده بود. حضرت آن را بوسید و به دیدهاش نهاد و گفت: «این خط پدرم، و املاء جدم علیهماالسلام در حضور من میباشد.»
گفتم: «یابن رسول الله؛ آیا اذن میدهید من این «صحیفه» را با «صحیفهی زید» و «یحیی» «مقابله کنم؟!»
حضرت در این کار به من اذن داد و گفت: «تو را برای این امر مهم شایسته یافتم!»
من نگاه کردم و دیدم آن دو «صحیفه»، مطلب واحدی است، و در آن حتی یک حرف را نیافتم که با «صحیفه» دیگر اختلاف داشته باشد.
در ادامه روایت مساله تحویل صحیفه به دو پسر عبدالله بن الحسن و مکالمه حضرت صادق با آن دو آمده است و سپس به صورت مفصل کلام حضرت امام صادق -(ع)- در ارتباط با سخنان «یحیی بن زید» که «ما مردم را به مرگ میخوانیم و پسرعموهای ما آنان را به حیات» آمده است و همچنین داستان شگفتانگیز خواب حضرت رسول – صلی الله علیه و آله و سلم – بالای منبر راجع به حاکمیت «بنی امیه» و لزوم برخورد با آنان و اینکه سلطنت آنان هزار ماه به طول خواهد انجامید و در این مدت هرگز ملکشان زائل نخواهد شد و اینکه آنان هزار ماه به طول خواهد انجامید و در این مدت هرگز ملکشان زائل نخواهد شد و اینکه آنان بغض و کینه «اهل بیت» را شعار خود قرار خواهند داد و خداوند عملکرد آنان را برای رسولش بیان کرده است.
بعد حضرت فرمود: هر کس از ما «اهل بیت» خروج کند برای دفع ستم، بلیه و گرفتاری او را از پای در آورده و موجب فزون شکنجه و آزار ما و شیعیانمان خواهد شد (که منظور قیام استقلالی و خود سرانه در عرض معصوم است و در صورت نبود امکانات، نه قیام و نهضتی که در طول آن و به پیروی از دستورات آنان باشد که با توجه به وجوب دفع ظلم و فضیلت و وجوب خروج از زیر بار حکومت جائر و اینکه تشکیل حکومت اسلام از الزم فرائض است، نه تنها منعی نداشته که واجب و لازم هم میباشد.)
بعد «متوکل به هارون» میگوید: «سپس حضرت ابوعبدالله بر من آن دعاها را املاء نمودند و آنها هفتاد و پنج باب میباشد. یازده باب آن از دست من به در رفت و از آنها شصت و اندی باب را نگه داشتم. و سپس در مقدمه صحیفههای موجود آمده
[صفحه ۲۵۲]
است که «حدثنا ابوالمفضل … – تا آخر سلسله روایت» [۴۱۲].
رگرفته از کتاب اسوه کامل زندگی نامه امام سجاد (ع) نوشته آقای محمد محسن دعایی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *