امامت و رهبری، حاکمان زمان

حکومت یزید بن عبدالملک

یزید بن عبدالملک در سال ۱۰۵ درگذشت و او را خلیفه هرزه میخواندند. یزید بعد از عمر بن عبدالعزیز خلیفه شد. او همانند همنام خودش یزید بن معاویه همواره در خوشگذرانی و جنایت و مستی بود، یزید جد مادری او بود. او عاشق تفریح و آوازه خوانی بود و از میان زنان حرمسرا به دو کنیزک یکی سلامه و دیگری حبابه توجه داشت و تمام اوقات خود را با آنان میگذرانید. روزی حبابه این شعر را برای وی خواند.
«میان استخوانهای سینه و گلو آتش عشق چنان افروخته شده که با هیچ چیز آرام نمیگیرد و خنک نمیشود».
یزید از شنیدن این شعر چنان به هیجان آمد که فریاد کنان به خیال پرواز افتاد، حبابه گفت: پرواز نکن، ما به تو کار داریم ای امیر مومنان. یزید گفت: نه، نه به خدا سوگند الآن پرواز میکنم، حبابه گفت: مملکت را به دست که میسپاری؟
[صفحه ۱۱۰]
«یزید دست حبابه را بوسید و گفت: ملت اسلام و مملکت اسلام را به تو تفویض میکنم».
روزی یزید با حبابه برای گردش به اطراف رود اردن حرکت کرد و همینکه در بزم باده گساری نشستند و هر دو از بادهی ناب سرمست شدند یزید از روی مستی حبه انگوری به طرف حبابه پرتاب کرد، دانه انگور در گلوی حبابه ماند و او را خفه کرد. یزید سه روز تمام لاشه حبابه را بغل گرفته و میبوسید و گریه میکرد. سر انجام به اصرار، آن جسد گندیده را پس از سه روز از یزید جدا کرده به خاک سپردند. یزید با اندوه بسیار به کاخ خود بازگشت و شبی صدای کنیزکی را شنید که به مناسبت مرگ حبابه این شعر را خواند:
«چگونه از اندوه جان نسپارم که جای عزیزم را خالی میبینم».
یزید که این بیت را شنید بی اختیار شد و به قدری گریست که از حال رفت و در راه معشوقهای که در نتیجهی شوخی او جان داده بود، خود نیز جان سپرد.
یزید فقط هفت روز به حال دیوانگی پس از مرگ معشوقهاش زنده بود و برادرش مسلمه در آن یک هفته خلیفه را از نظر مردم پنهان میکرد تا مبادا از جنون عاشقانهی وی در فراق معشوقه آگاه شوند. [۸۷].
برگرفته از کتاب بر امام سجاد علیه السلام چه گذشت نوشته آقای محمد حسن موسوی کاشانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *