حوادث، وقایع، هجرت

ظهور حجاج زمان امام سجاد

سرانجام دست انتقام الهی از آستین مردی بیرحم و خونخوار بیرون آمد و با نامردمان عراق آن کرد که سزای آنان بود و آن گفت که در گوش آنان نیک فرو میرفت:
«… ای مردم کوفه! مرا خوب میشناسید! من از چیزی نمیترسم. وقتی دست بکار شدم خواهید دانست چه کارهام. مردم کوفه! چشمهائی را دوخته و گردن هائی را کشیده میبینم. سرهایی را میبینم که چون میوهی رسیده بر شاخه سنگینی میکند و هنگام چیدن آنهاست، خونهائی را میبینم که از بالای عمامه تا بن ریشها را رنگین ساخته، مردم تفرقه افکن و خو گرفته با نفاق! مردم فاسد اخلاق! من بیدی نیستم که از باد بلرزم. من کسی نیستم که مرا بازی دست خود کنید و…»
این سخنان تکلیف مردم کوفه و عراق را روشن کرد. همه دانستند، آنکه به سر و وقت آنان آمده با زبانی سخن میگوید که بدان آشنا هستند. حجاج چنان زهر چشمی از آن مردم رنگ پذیر زبردست نواز و زیردست آزار گرفت، که برای مدت بیست سال، آشوب و انقلاب از عراق رخت بربست و منطقهی شرق و خوزستان که پایگاهی برای انقلابیون شده بود آرام شد.
[صفحه ۸۳]
هر اندازه سالیان حکومت حجاج درازتر می شد، بر سرکشی و استبداد و کفر او افزوده می گشت، تا آنجا که در یکی از خطبه های خود خطاب به زیارت کنندگان قبر پیغمبر گفت:
مرگ بر این مردم! چرا گرد پشته ای خاک و چوب می گردند؟ چرا نمی روند قصر امیرالمومنین عبدالملک را طواف کنند؟ مگر نمی دانند خلیفه ی هر شخص بهتر از رسول اوست.
«عبدالملک» حجاج خونخوار را انتخاب کرد تا تسلط عراق و حجاز را برای او ترتیب دهد.
لازم به تذکر است که تنها «کوفه» مرکزیتی برای شهرهای شرقی و همچنین شمال عراق داشت مناطقی چون موصل، حلوان، مدائن، و همچنین بلاد ارمنیه، آذربایجان، اران، حوران، ماهین، ری، اصفهان زیر سلطه عراق قرار داشت.
حجاج بن یوسف روزی در روی منبر گفت:
ای مردم، آیا کسی که از طرف شما پیغامی ببرد نزد شما محترم تر است یا کسی که جانشین شما شود.
مقصود حجاج این بود که عبدالملک بن مروان از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بالاتر است زیرا عبدالملک جانشین و خلیفه ی خداست.
«جبله بن زهیر» که این حرف را شنید گفت: به خدا قسم دیگر به او اقتداء نخواهم کرد و اگر ببینم کسی علیه او قیام کرد به او کمک می نمایم و به این جهت بود که به همراه عبدالرحمن بن اشعث بر ضد حجاج قیام کرد و کشته شد.
حجاج نزد عبدالملک قرب پیدا کرد و او را شریک سلطنت نمود و حکومت عراق، فارس، کرمان، سیستان، خراسان، عمان و یمن را تحت اختیار او قرار داد. و در زمان زندگانی خود مواظب حجاج بود.
«حجاج» در یکی از خطبه های خود گفت:
زمین و آسمان با خلافت برپاست، خلیفه نزد خدا بزرگتر از فرشتگان
[صفحه ۸۴]
مقرب و پیمبران و مرسلین است. چرا که خدا آدم را به دست خود آفرید و فرشتگان را به سجدهی او واداشت و او را در بهشت جای داد. سپس او را به زمین فرود آورد و خلیفهی خود کرد و فرشتگان را رسول ساخت. [۵۰].
در آن دوره از این گونه سخنان رواج یافته بود به طوری که خالد بن عبدالله قسرمی در زمان ولید در مکه خطبهای خواند و گفت:
مردم! خلیفهی خدا بزرگتر است یا فرستادهی او؟ مگر نمیدانید ابراهیم خلیل از خدا آب خواست! خدا به او آب شور نوشانید اما چون خلیفهی او از او آب خواست آب شیرین بدو داد و مقصود او از خلیفه ولید بن عبدالملک بود که چاهی در حجون مکه کند و آب آن شیرین بود. [۵۱].
آری مهمترین فردی که نقش اساسی در تحکیم بنای خلافت عبدالملک را داشت حجاج بود. خود عبدالملک مروان وقتی فهمید میخواهد هلاک گردد، به اولاد خود گفت:
اوصیکم بتقوی الله و اکرام الحجاج.
من شما را به پرهیزکاری و اکرام به حجاج دستور میدهم، زیرا، حجاج بود که حکومتها را به اختیار شما آورد، و شهرها را تسخیر نمود، و دشمنان شما را ذلیل نمود.
حجاج از دست مردمی که قبر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را در مدینه زیارت میکردند ناراحت بود و میگفت:
«هلا طافوا بقصر امیرالمومنین عبدالملک الا یعلمون ان خلیفه المرء خیر من رسوله» [۵۲].
بروید قصر و خانهی عبدالملک را طواف کنید مگر نمیدانید جانشین هر کس مهمتر از فرستادهی اوست.
[صفحه ۸۵]
از ارادت حجاج به عبدالملک همین بس که میگفت: اگر بدانم که عبدالملک جز با تخریب کعبه از من راضی نمیشود سنگ سنگ آن را ویران میکردم.
عبدالملک این ارادت را درک میکرد لذا زمانی که در سال ۷۵ حجاج را حاکم عراق کرد به کاتبش گفت: حکم و فرمان حکومت عراق را برای حجاج بنویس و دست او را در مردم و سلاحها و اموال باز گذار. [۵۳].
روحیهی حجاج در آدمکشی باعث شد تا ضمن یک نقل افسانه وار گفته شود که او در کودکی شیر هیچ کس را نخورده و تنها خون به او خوراندند.
از قول خود حجاج است که:
«اکبر لذاته سفک الدماء»
بزرگترین و مهمترین لذتها خونریزی است.
نتیجهی اقدامات سختگیرانه او در عراق کشتن بیش از یکصد و بیست هزار نفر بود و بیش از ۵۰ هزار مرد و ۳۰ هزار زن که نیمی از آنها مجرد بودند در زندانهای مختلط حجاج بسر میبردند.
حجاج از سال ۷۵ تا ۹۵ حاکم مطلق عراق و شرق یعنی خراسان و سیستان و کلیهی سرزمینهای ایران بود.
آنچه حجاج بدون جنگ کشت؛ طبق حساب معین ۱۲۰ هزار نفر بود، هنگامی که حجاج از دنیا رفت در زندان او ۵۰ هزار مرد و ۳۰ هزار زن موجود بود که ۱۶ هزار آنان برهنه بودند. زن و مرد را در یک زندان حبس مینمود، زندان «حجاج» سقفی برای جلوگیری از آفتاب تابستان و سرما و باران زمستان نداشت. آنگاه که زندانیان از شدت گرما زیر سایهی دیوار میرفتند پاسبانان با سنگ آنها را از دیوار دور میکردند.
حجاج به این زندانیان نانی میداد که از جو تهیه شده و مخلوط به خاکستر و نمک بود و بر هر زندانی چند صباحی نمیگذشت که به رنگ سیاهان زنگی
[صفحه ۸۶]
در میآمد، در این زندان یک نفر زندانی شد، مادر او چند روز بعد به احوالپرسی او آمد. مادر، فرزند خود را از شدت سیاهی نشناخت و گفت: این شخص فرزند من نیست، این پسر زنگی است. و موقعی که یقین کرد فرزند اوست فریادی زد و در مکان خود از دنیا رفت.
حجاج سورهی هود را میخواند چون بدین آیه رسید: «قال یا نوح انه لیس من اهلک انه عمل غیر صالح» [۵۴] ندانست که «عمل» را چگونه اعراب بدهد. به یکی از نگهبانان گفت: کسی را بیاور که قرائت قرآن بداند. چون نگهبان قاری را حاضر کرد حجاج از جای خود برخاسته و رفته بود. نگاهبان قاری را به زندان افکند و او را فراموش کرد. پس از شش ماه که حجاج زندانیان را بازرسی میکرد بدان مرد رسید و پرسید:
– برای چه به زندان افتادهای؟
– بخاطر پسر نوح!
– حجاج دانست داستان چگونه بوده است و دستور آزادی او را داد.
روزی دوبار گرفتار جنون میشوم
روزی حجاج بن یوسف برای تفریح و گشتن در باغها با چند نفر از خواص خود از شهر خارج شد پس از پایان تفریح، همراهان را مرخص نمود و خود به تنهایی قدم میزد، در راه به پیرمردی برخورد نمود پرسید: پیرمرد اهل کجایی؟
گفت: اهل این قریه هستم،
پرسید: مامورین دولت در قریهی شما چگونهاند؟
پیرمرد پاسخ داد: بدترین مامورین هستند، به مردم ستم میکنند و اموالشان را حلال میدانند.
[صفحه ۸۷]
حجاج گفت: دربارهی حجاج چه میگویی.
جواب داد: استاندار عراق از مامورینش بدتر است، خداوند او و مامورینش را روسیاه نماید.
حجاج به پیرمرد گفت: مرا میشناسی؟ جواب داد: نه. گفت: من حجاج هستم،
پیرمرد گفت: فدایت شوم آیا شما مرا میشناسی؟
حجاج پاسخ داد: نه.
پیرمرد گفت: من فلان پسر فلان، دیوانهی بنی عجل هستم، هر روز دوبار گرفتار جنون میشوم. حجاج از گفتهی او خندید و رفت.
روزی حجاج در منبر، خطابهی خود را به درازا کشاند، شخصی شجاع و با اراده از بین مستمعین با صدای بلند گفت، موقع نماز فرا رسیده است سخن را کوتاه کن، نه وقت به احترام شما توقف میکند و نه خداوند عذرت را میپذیرد، این صراحت کلام، آن هم در حضور جمعیت، برای حجاج گران آمد، دستور داد آن مرد را زندانی کردند.
برگرفته از کتاب بر امام سجاد علیه السلام چه گذشت نوشته آقای محمد حسن موسوی کاشانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *