حوادث، وقایع، هجرت

مصائب حضرت سجاد و اسرا در شام

در روایت آمده است که از امام سجاد (ع) پرسیدند سختترین مصائب شما در سفر کربلا کجا بود؟ در پاسخ سه بار فرمود: «الشام»، «الشام»، «الشام». [۱۹۸].
در همین رابطه نقل شده که امام سجاد (ع) فرمودند:
فیالیت لم انظر الی دمشق و لم اکن
یرانی یزید فی البلاد اسیرا [۱۹۹].
یعنی: ای کاش اصلا نگاهم به «دمشق» نیفتاده بود و یزید بدین سان مرا اسیر و در هر شهر و د?اری نمیدید.
بنابراین آنچه مسلم است در طول سفر به «شام» و اقامت در آن دیار، مصائب جانکاهی برای حضرت سجاد (ع) پیش آمده و مرتب حضرت در معرض کشته شدن بودهاند.
اکنون این مصائب را آنچنان که «ملا حبیب الله کاشانی» در تذکره الشهداء نقل کرده است، مرور میکنیم.
امام سجاد (ع) بر طبق روایتی به «نعمان بن منذر مدائنی» فرمودند: در «شام» هفت مصیبت بر ما وارد آوردند که از آغاز اسیری تا آخر، چنین مصیبتی بر ما وارد نشده بود:
[صفحه ۱۲۰]
۱- ستمگران در «شام» اطراف ما را با شمشیرهای برهنه و استوار کردن نیزهها، احاطه کرده و بر ما حمله مینمودند و سر نیزه به ما میزدند و ما را در میان جمعیت بسیار نگه داشتند و ساز و طبل میزدند.
۲- سرهای شهدا را در میان هودجهای زنهای ما قرار دادند، سر پدرم و عمویم عباس را در برابر چشمان عمههایم «زینب» و «امکلثوم» علیهماالسلام نگه داشتند و سر برادرم «علی اکبر» و پسر عمویم «قاسم» را در برابر چشم «سکینه» و «فاطمه» (که خواهرانم بودند) میآوردند و با سرها بازی میکردند و گاهی سرها به زمین میافتاد و زیر سم ستوران قرار میگرفت.
۳- زنهای شامی از بالای بامها، آب و آتش به سر ما میریختند، آتش به عمامهام افتاد و چون دستهایم را به گردنم بسته بودند، نتوانستم آن را خاموش کنم. آتش عمامهام را سوزاند و به سرم رسید و سرم را نیز سوزانید.
۴- از طلوع آفتاب تا نزدیک غروب در کوچه و بازار، با ساز و آواز ما را در برابر تماشای مردم گردش دادند و میگفتند: ای مردم بکشید اینها را که در اسلام هیچ احترامی ندارند.
۵- ما را به یک ریسمان بستند و در این حال در مقابل خانههای «یهود» و «نصاری» عبور دادند و به آنها میگفتند: اینها همانهایی هستند که پدرانشان، پدران شما را (در جنگهای خیبر و … ) کشتند و خانههای آنها را ویران کردند. امروز شما انتقام آنها را از اینها بگیرید. پس ای «نعمان» هیچ کس از آنها نماند مگر اینکه هر چه خواست از خاک و سنگ و چوب به سوی ما افکند.
و در روایتی هست که پیرزن یهودی به سر امام حسین (ع) سنگ زد.
۶- ما را به بازار برده فروشان بردند و خواستند ما را به جای غلام و کنیز بفروشند، ولی خداوند این امر را برای آنها مقدر نساخت.
۷- ما را در مکانی جای دادند که سقف نداشت و روزها از گرما و شبها از سرما آرامش نداشتیم و از تشنگی و گرسنگی و خوف کشته شدن همواره در وحشت و اضطراب به سر میبردیم. [۲۰۰].
[صفحه ۱۲۱]
رگرفته از کتاب اسوه کامل زندگی نامه امام سجاد (ع) نوشته آقای محمد محسن دعایی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *