از دیدگاه شعرا, مولودی، مدایح و مراثی

کاروان اسرا – نیزه را در بدنت می زد و هی می چرخاند (جعفر ابوالفتحی)

نیزه را در بدنت می زد و هی می چرخاند
روی گلبرگ دلت تیزی نی می خواباند

نعل اسب آمد و با سینه ی تو راز بگفت
روضه ی سینه و پهلوی تو را باز بگفت

زیر سم مثل نمد خرد و لگد مال شدی
بعد از آن لحظه تو هم کعبه ی آمال شدی

دخترت از لگد شمر کمر درد گرفت
خواهر غمزده ات بعد تو سر درد گرفت

ای که از روی نی آماده ی دیدار منی
شمع شبهای پر از داغ دل و تار منی

از لگد خاطره ی خوب ندارم داداش
من چطور از غم تو زار نبارم داداش

هر که با هر چه که دارد به سرم می کوبد
ز چه او با ته نی بر کمرم می کوبد

اثری از اثر رحم در این مردم نیست
خوش به حال بدنم که خبری از سم نیست

می روم با غم تو تا که شوم ماه بهشت
راه عشاق حسین است فقط راه حسین

“کربلا قبله ی دلهاست ” حسین را عشق است
“دیدنش آرزوی ماست” حسین را عشق است

نان و خرما به کنار سر تو افتاده
به کنار سر تو مادر تو افتاده

زن رقاصه ببین پیش سرت می رقصد
باد می آید و این ریش سرت می رقصد

چه قدر داد زدم آه صدایم نرسید
آه و فریاد زدم باز صدایم نرسید

بچه بازی نبود عشق جگر می خواهد
تازیانه بخدا درد کمر می خواهد

زینب از چشم کریم تو اثر می خواهد
راه الله فقط نیزه و سر می خواهد

نانجیبی بخدا چشم چرانی می کرد
سر انگشترت ای یار تبانی می کرد

بخدا درد دلم بیش تر از اینها بود
ناله ی دختر تو ناله ی واویلا بود

چه قدر درد کمر در ره تو می چسبد
چه قدر دیدن روی مه تو می چسبد

به خیالت صنما گرگ عرب چنگ نداشت
به خیالت صنما مرد عرب سنگ نداشت

به سر روی نی ات سنگ زد و حالی کرد
عقده ی دوره ی بابای تو را ، خالی کرد

زینب و کوچه و بازار اخا ادرکنا
کربلا وعده دیدار اخا ادرکنا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *